تبليغاتX
حرف تازه
جمعه دهم مهر 1388
سبز شو!
دوباره پشت این چراغ قرمزم 

دوباره بوق اعتراض 

دوباره دود و انتظار 

همه به فکر رفتن اند 

به فکر لحظه ی فرار 

و صفر ثانیه شمار 

فقط منم 

من همیشه بیخیال 

که بینشان نشسته ام 

و فکر میکنم 

چه خوب بود اگر 

به جای این چراغ 

تو سبز میشدی 

... 

پ.ن:باید امروز را ثبت میکردم. 

پ.ن:من دانشجوی معماری شدم.

نوشته شده توسط آمتیست در 15:29 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
حس من
می آیم،می آیم،می آیم...با گیسویم،ادامه ی بوهای زیر خاک...با چشمهایم،تجربه های غلیظ تاریکی...با بوته هایی که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار...می آیم...

می آیم،می آیم،می آیم...و آستانه پر از عشق میشود.

نوشته شده توسط آمتیست در 0:52 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
یک پست دلچسب
در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه‌کار کنم، ناچار با لب برداشت؛ شیرین بود، ادامه دادند!
سال بلوا. عباس معروفی/از وبلاگ قوزک پای یک زرافه ی ایده آلیست.....

نوشته شده توسط آمتیست در 17:16 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
وقتی آب و روغن قاطی شوند...!
شبها را تا دیر وقت بیدارم(گاهی۳/گاهی۴) بلکه در هیاهوی روز خواب باشم.

چه خوب که شبها آدمها میخوابند و من بیدارم!

پیوست مرتبط:شبها کتاب میخوانم،موسیقی گوش میکنم،چرت و پرت و افاضات مینویسم،وبگردی میکنم،چت میکنم،فکر میکنم،آرزوهایم را میشمارم،به آسمان زل میزنم و گاهی هم میخوابم.

پیوست بی ربط:کاش میفهمیدم این حمله ست یا نه.

پیوست بی ربط:منتظر یک اتفاق مهم هستم...آخر این هفته،اعلام نتایج کنکور و بعد از آن...

نوشته شده توسط آمتیست در 1:47 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
مرغ من!
من نیاز دارم خودم را به خودم اثبات کنم،پس دلشوره ات نمیتواند مرا منصرف کند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیوست: گردو هرچقدر هم که خوشمزه باشد،پوست کندنش سخت است!... پس،فعلا عطایش را به لقایش بخشیدم.

پیوست دوم:حرف حرف من است،مگر آنکه خلافش ثابت شود.

نوشته شده توسط آمتیست در 1:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم شهریور 1388
خالی ام
این روزها،خوب نمیگذرند...
نوشته شده توسط آمتیست در 1:9 | | لینک به این مطلب
جمعه ششم شهریور 1388
خواندن این پست به بیماران قلبی توصیه نمیشود
بَذی وَغطا این دنیا بدجوری هِرثِت رو در میاره.هرجور که راح بری دَغیغا خَلافِط اَمَل میکنه و من موندم چه لِزَطی حَم اَذ این کارش میبره. گاحی طو حَم دِلِط میخواد باحاش لج کنی و بذَنی دَحَنش رو صِرویص کنی!

اَلعان من عُون عادَمی شدم که دوثت داره هِرث دنیا رو دربیاره. مَثعَله ی دوم اینه که طو چه چیذحایی رو دنیا بدونی. من اَلعان طَمام اَترافم رو دنیا مَهثُوب میکنم و میخوام حال حَمه اشون رو بگیرم.

هالا حَمه ی اینا به کنار،جای وهشطناکطرش اونجاثت که تَرفِط مُطوَجه نیثت که طو داری باحاش لج میکنی و عین میشه قُوذ بالا قُوذ!!پَث باذ حَم هِرثِ طو در میاد و اَلعان داری فوران میکنی. اما حَمین فوران حَم میطُونه خوب باشه. میطُونی مواد مُزابط رو بریذی رو ثَر دیگران طا زوب بشن،اما واثه این کار حَم دیگه دیر شده،چون دیگه کثی کِنارط نیثط...

پَث به ناچار،غَوانین شِکثتن رو اِشغ اَثط !!!

نوشته شده توسط آمتیست در 16:0 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سوم شهریور 1388
یاد من کن
هر وقت با شنیدن، دیدن یا خوندنِ خودت بغض کردی ، یاد من کن.

هر وقت ماه رمضان به جای یاد خدا بودن، قران خوندن و تامل کردن، به یه نون خامه ای مخصوص فکر کردی، یاد من کن.

هر وقت از اینکه بهت گفتن مثل یه بچه ۲ساله هستی، قند تو دلت آب شد و بال بال زدی، یاد من کن.

هر وقت دستات لرزید اما خندیدی، یاد من کن.

هر وقت با خدا غیبت کردی و حالشو بردی، یاد من کن.

هر وقت دستهای خدا رو زمانی که با دست چپ داری لاک میزنی و دستات نمیلرزه روی دستت حس کردی، یاد من کن.

هر وقت دوست داشتی اما ندیدی که دوست داشته بشی، یاد من کن.

هر وقت با دوچرخه برگهای زیر چرخت رو خورد کردی، یاد من کن.

هر وقت معجزه رو وقتی داری ظرف میشوری و ظرف از دستت ول مشه اما نمیشکنه حس کردی، یاد من کن.

هر وقت خبر خوشی داشتی اما کسی نبود که بهش این خبر رو برسونی، یاد من کن.

هر وقت نتونستی فقط به خودت فکر کنی،یاد من کن.

نوشته شده توسط آمتیست در 23:49 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
شک مقدس...
نمیدونم تو این روزها چه احساس به من داری... نمیدونم همیشه چه احساسی به من داشتی... نمیدونم تعبیر من تعبیر تو هم بوده یا نه.... میدونم من،در تو بود... اما ... نمیدونم تو خودت رو در من دیدی یا نه... یه روز میفهمی... یه روز میفهمم...

نوشته شده توسط آمتیست در 23:20 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
فرصت خیلی کمه ، هستی ٍ من رو ببین ، این یه دستوره!
رفتم تو حاشیه...احساس میکنم دیگران راجع به من یه جور دیگه فکر میکنن،جوری که من نیستم،واقعا هم نیستم...جالبتر از اون اینه که خودم هم بهشون نمیگم بابا،من اونی که فکر میکنین نیستم... بهشون نمیگم.چرا؟شاید میخوام آس تا آخر این بازی دست خودم باشه تا به موقع حرکتشون رو ببُرم*

نمیدونم چی باعث شده تا خیلی ها بهم بگن اونی نیستم که هستم!(این نهایت جمله ای بود که میتونست منظورم رو برسونه،روز به روز فیلسوف تر میشم!)

وقتی به روزهای قبل بر میگردم یادم میاد حرفایی رو که آدمای مختلف بهم زدن و خلاصه و مفهوم حرفشون این بوده:اونی نیستی که هستی!

اولین بار دوست ۷ ساله ام بهم اینو گفت.گفت تو اون آمتیست پارسال نیستی،اونی نیستی که من عاشقش بودم و هر شب اگه باهاش حرف نمیزدم خوابم نمیبرد.اونی نیستی که حرفاش منو میبرد به جاهای رویایی و خوب .اونی نیستی که هستی...

بعدش پسرخاله ام بود که وقتی باهاش چت میکردم گفت:آمتیست،چیزی شده؟گفتم:چطور؟گفت:آخه یه جوری شدی،یه جوری حرف میزنی،انگار نمیخوای حرف بزنی اما مجبوری.اونی نیستی که هستی...

بعد از اون دوستِ تازه ی مجازی ام** بود که بهم گفت:تو چرا یه جوری هستی؟انگار از آدم فرار میکنی،انگار نمیخوای با آدم حرف بزنی.انگار نمیخوای دوست باشی...داری فرار میکنی شاید.اونی نیستی که هستی...

نفر بعدی دوستِ ۱۰ ساله ام*** بود که بعد از اینکه نتیجه ی کنکور اومد بهم گفت:چرا تو جدیدا یه جوری حرف میزنی؟آدم باید کلی فکر کنه تا منظورتو بفهمه...باید برام توضیح بدی حرفاتو،چرا اینجوری حرف میزنی جدیدا؟اونی نیستی که هستی...

آخرین نفر هم تربچه(خواهرم که ۱۳ سالشه)بود که بهم گفت:چرا این روزا کم باهام حرف میزنی،چرا اینقدر زود عصبانی میشی جدیدا؟چرا اینجوری شدی؟اونی نیستی که هستی...

/

کاش آدم ها یاد میگرفتند که تا وقتی با کفش کسی راه نرفته اند درباره ی راه رفتنش قضاوت نکنند...سخته قضاوتهای نا به حق رو بشنوی و بخاطر خیلی مسائل که واسه خودت محترمه سکوت کنی و آسِت رو ، رو نکنی...

کاش درون آدم ها بهتر معلوم میشد،اونوقت خیلی ها کمتر درد میکشیدن...

ـــ چرا درون آدم ها رو با ظاهری مات پوشوندی؟که چی؟که امثال من اونی نباشن که هستن؟تو که همونی هستی که هستی اما هستی ِ ما رو چرا پنهان کردی؟ترسیدی بدزدنش؟یا بترسن؟یا ... .چرا منو قفل و زنجیر کردی تو این سلول؟

=چون...

ـــ فهمیدم،چاکرتم.

------------------------------------------------------------------------------------------

*رجوع شود به قوانین بازی حکم(پاستور)

**خیلی جالبه که من با این دوستم فقط چند روزه که از طریق نت آشنا شدم اما نتیجه گیریش با دوستان ۷ و ۱۰ ساله ام و پسرخاله ام و تربچه که عمری با هم بودیم یکی شده...چرا؟

***منظورم از دوستان ۷ و ۱۰ ساله ام اینه که دوستانی که ۷ و ۱۰ ساله که باهاشون رفیقم نه اینکه اونا ۷ و ۱۰ سالشونه!!!!(وقتی خودم خوندمش واسم ایهام داشت!)

------------------------------------------------------------------------------------------

پیوست:دوست عزیز کامنت گذار با عنوان "خیلی نزدیک":خیلی مرسی که لطف کردی و حرفام رو خوندی اما خواهش میکنم مِن بعد با اسم کامنت بگذار که من دو تا چیزو بفهمم:۱)میشناسمت یا نه. ۲)پسری یا دختر.مرسی

پیوست:گنگ نوشتن فایده اش اینه که تو رو مجبور میکنه به خودت فکر کنی نه به من،شاید حرفای مبهم من ، تو رو یاد روشنی های خودت بندازه.

نوشته شده توسط آمتیست در 1:26 | | لینک به این مطلب